تبليغاتX
رودخانه وحشی من


رودخانه وحشی من

برای ثبت آن لحظاتی که برایم مهم اند

چند روزست که تکه چوب روان درمانی برداشته ام و دارم پشته ی خاطرات ام را ؛ دارم بچگی هایم را زیر و رو میکنم . چرا من بچه بودم هیچکس موهای مرا گیس نکرد ؟ چرا نگذاشتند موهایم بلند شود تا بشود انها را بافت .

موهای پر پشت قرمزم را چرا هر ماه کوتاه میکردید ؟

چرا برایم لالایی نگفتید ؟ چرا اینهمه با سکوت و بی صدا خوابیدم ؟ جای لالایی توی خاطراتم خیلی خالیست مادر جان !

تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

به طرز خیلی افتضاحی دیر به ازمون رسیدم .

در واقع اخرین روز برگزاری ازمون دوشنبه بوده و من با خیلی تاخیر رفتم .

اینجا خدا کیلومتر بلوار ساحلی دارد ؛ پخش اهنگ دوستت دارم خانم مهستی و رانندگی با یک تمرکز نه چندان مطمئن و شرجی ای که از هر سوراخ سمبه ای میزند بیرون تلفیق قشنگی نیست ؛ اما این ترانه قابلیت اینو داره که بتونی هم از زبون خودت بخونی هم از طرف اونی که دوس داری برات بخونه .

از دیروز تا حالا شاید همه ی کلامهایی که بر زبان رانده ام از 20 کلمه تجاوز نکند اما از خودم راضیم ؛ فکر کنم برای اولین بار است که جای غرغر کننده ی خانه عوض شده و کسی که عبوس است و ترجیح میدهد اخم هایش را باز نکند و با اخم و تَخم توی خانه راه برود و هی قیافه بگیرد و مستقیم و با مهربانی توی چشمهای ان طرف نگاه کند من هستم .

و با این حالت احساس میکنم رابطه ام با دخترم بهتر میشود . چون خودم کمتر نیش میخورم و کمتر سعی در خالی کردن خودم دارم .

تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

پست شست و شور این وب هم خوندنش خالی از لطف نیست .

diut.blogfa.com

تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

به چه جان کندنی خودم را راضی کردم تا نعشم را از روی این صندلی بلند کنم

گورم را بکنم

بروم از اتاق بیرون ؛ از ان پله های لعنتی عین شرابه ی اب سر بخورم پایین ؛

از سالن نیمه بزرگ اداره با ان درهای شیشه ای افسردگی اورش بزنم بیرون ؛ با صورت بروم توی هُرم گرما و شرجی و بوی گند

سوار ماشین شوم و خودم را به گرمای کلافه کننده ای که جا خوش کرده انجا عادت دهم


استارت بزنم ؛ شیشه ها را کمی بدهم پایین تا از بچه های گرما بروند بیرون شیطنت کنند

کولر را روشن ؛ نگاهی به ایینه ها و راهنمای چپ را بزنم و

سرم را زیر بیاندازم و گازش را بگیرم و

بروم ....

+

من رفتم . مواظب خودتان باشید .

دلم میخاد مرد باشم سر حرفم وایسم دو روز نیام اینجا .

تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

اگه خدا بخواد امروز میخام از این دائم الحضور بودن پشت این صندلی طبی کذایی و حضور در نت در بیام . رئیس واحد مربوطه تشریف بردن تهروون و تا فردا سر و کلش پیدا نمیشه انشااله .

ولی خیلی بی موقع برا خودش یه ماموریت دو روزه جور کرد ؛ 26 ماه اخه وقت نبودنه مرد حسابی ؟ نه حقوقی دادن نه پس اندازی دارم . رفتم حسابمو چک کردم موجودی من از هفته قبل که اشرف مخلوقات تشریف بردن ماموریت و بیماری دخترم عود  کرد و مجبور شدم ببرم ایشون رو برای معاینه و ... رسیده به مبلغ ناقابل 1700 تومان و الان یک هفته ست که دست نخورده . به اندازه 20 هزار ت توی کیف پولم نگه داشتم فقط برای بنزین .

البته زندگی کردن تو شهرهای کوچیک این حسن رو هم داره که یه مدتی که گذشت به اونجا اشنا میشی و این اشنایی خیلی جاها بدرد میخوره ؛ یعنی من اون نمایندگی که ازش لوازم ارایشی و بهداشتی میخرم شده تا 300 ت هم تپه گذاشتم و تو یکی دو ماه تصفیه کردم . همین طور مغازه ای که لباس میخرم اما تا ضرورت نباشه این کارو نمیکنم .

من سعی میکنم این حرکت احمقانه رو انجام ندم که عصر یا شب بلند شم برم لب دریا مگه اینکه مجبور باشم و این اجبار توسط حضور مبارک اشرف مخلوقات بر ما تحمیل میشود . زمان واقعی استفاده از حضور با دریا بنظرم قبل از ظهر باشه  که دریا به غایت رنگ ابی دریایی خودش رو پیدا میکنه و با سکوت و ارامشی که ازش میگیریم یه مدیتیشن واقعی برامون اتفاق میافته . با این 1700 ت یه ایس پک هم نمیتونم بخرم که برم وایسم لب دریا بخورم .

خوردن صبحانه ؛ پنیر کیبی با نون خشک خانگی با طعم رازیانه و شوید به همراه اب میوه الوئه ورا ؛ بهترین کاریه که در حال حاضر میتونه انجام بشه .

بعدش باید برم آزمون عملی تربیت بدنی رو انجام بدم . یعنی به اندازه خوردن یه سیب توی فصل تابستون هم اشتیاق ندارم که برم ؛ ولی دلم برا اون 50 و خورده ای تومن بیصاحب میسوزه که به پای این درس سوخته .

زنگ زدم به موبایل استاد جواب نداد . همین جوری برم باشگاه یعنی ؟

تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

گاهی توهم توطئه ؛ از خود آن آزار دهنده تر ست

و آثار آن عمیق تر .

تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

یکی از همون بزرگان فعلی مملکت یا بزرگان مملکت فعلی ؛ داره خودشو به آب و آتیش میزنه تا بتونه آقازاده رو بکشه بالا و دستشو توی یکی از ادارات مرکزی در مرکز بند کنه .

چند تا لیست بلند بلا از سوابق و مدارک ایشون گذاشته جلوی من .

آقا در حین تحصیل رفته تهران دوره ی مهارت در مذاکرات و اقناع سازی رو گذرونده و از دکتر آ ل ن پ ی ز مشاور ارشد اقتصادی از استرالیا گواهینامه گرفته ؛

اینکه وسط درس خوندن توی یه رشته ای مثل مثلا زیست شناسی بلند شی بری این دوره رو بگذرونی بهش میگن آینده نگری محض ؛ ینی ایشون از 5 سال پیش داشته خودشو اماده میکرده برای مشاوره ی فلان گنده بک توی تهران نه تدریس یا فعالیت در رشته ی زیست شناسی .

این بزرگ از اونایی که سرشو بگیری تهشو بیاری خودشو جر میده و خارجیا رو له میکنه ؛ حالا با چه افتخاری از اینکه کلی از مدارک پسرش تایید یا اخذ شده توسط همون اجانبی هست که دشمن فرضی ما هستن و طراحان توطئه ی توهمی باد به غبغب میندازه خدا میداند و بس .

تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

دنیل، دنیا جایی برای انصاف و عدالت نیست و تنها دلیلش هم اینست که ما خودمان پایه‌هایش را اینگونه گذاشته‌ایم. ما ظالمانه بر خودمان می‌تازیم آنگاه که فکر می‌کنیم بر دنیا تیغ کشیده‌ایم. دنیا مکاره‌ای است با آینه‌ای به پهنای یک عمر. آینه را می‌گیرد سمت من، من کور، من در غفلت، تیغ می‌کشم بر خود. خون می‌ریزم بر روحم و آنگاه که از نبرد بازمی‌گردم، در می‌یابم که جنگ مغلوبه است. جنگی که من هیچگاه مجالش را پیدا نخواهم کرد و در عین حال هربار زخمی و بیمارتر از پیش از آن بازمی‌گردم.


این چنگ زدن‌ها دنیل، این دست‌و‌پا زدن‌ها، ما را خوش اقبال نخواهد کرد.

zamyad.blogsky.com

تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

خیلی وقت پیش یکی از دوستای بی نظیر پدر - از این نظر بی نظیر ک با وجود اون مشکلاتی ک توی زندگیش داشت و همیشه تعریف میکرد و پدر هم تایید و مشکلات جامعه ی امروزی و خانواده و محل کار و محل زندگی و خیلی ریزه کاریهای دیگه بی نهایت ارامش داشت و این حس هم به خوبی به مخاطب منتقل میشد وحضور ایشون واقعا غنیمت بود برای هر کسی ک باهاشون معاشرت میکرد - یه مثال برای من زد ک واقعا لذت بردم ازش .

آدما رو وقتی میخای بشناسی عصبانیشون کن .
تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

دارم به معجزه ی این نوشته ایمان می اورم :

گاهی برای ساختن

                         باید ویران کرد.

+

a-67.blogfa.com

تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ی ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه ی طلا را بردار. اين طوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه ی طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام
شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)
ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشت.
او به خوبی می دانست هنگامی که از دو سکه ی طلا و نقره ی مردم، شما نقره را بر می دارید آن ها احساس می کنند که طلا را به آن ها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه ی طلا هم از اول مال خودشان بوده است .
و این زمان به اندازه ی آگاهی و درک مردم می تواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود.
در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه ی خود، فرصت دریافت پول را بدست می آورد.
«اگر بتوانی ضعف های مردم را بفهمی می توانی سر آن ها کلاه بگذاری ! و آن ها هم مدتی لذت خواهند برد! »


تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

اینجا زنی در حال انفجار است !

+

از دست دادن امیدی پوچ و محال ، خود موفقیت و پیشرفتی بزرگ است .

منصوب به شکسپیر

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

توی تمام این مدت هیچکدوم از این مشاوره ها و روانکاوای لعنتی که بهشون مراجعه کردم به اندازه ی اون مرد کچلی که نگاه های برنده ای داشت و وقتی اولین بار دیدمش یه کم اولش ترسیدم نتونست منو بفهمه .

اون به من گفت : احمق تو با یه ادم سنتی باید مثل خودش رفتار میکردی . این باربارای لعنتی زندگی تو رو داغون کرده .

وقتی شیوه ی زندگی ام رو براش تعریف کردم و گفتم بر اساس روش های باربارا دی انجلیس پیش رفتم ؛ از عصبانیت قرمز شد . تصور کنین یه ادم کچله عصبانیه اخمو که قرمزم بشه .

میخاستم بمیرم همون پشت میز مشاوره . جلوی خودمو گرفتم ولی .

گفت با یه ادم سنتی مدرن رفتار کردن خیانت به خوده . با یه ادم سنتی باید سنتی رفتار کرد .

تعریف سنتی هم از نظر ایشون این بود : کسی ک توانایی تطبیق دانسته های خود را با دانش هر زمانی ندارد .

+

توی این مدتی که درگیرم و با خیلی از دوستان و اشنایان جهت پیدا کردن یک راه ک کمکم کند به اسانی عبور صحبت کردم خیلی چیزها یاد گرفته ام بیشتر از همه از تلاشی که نسل جوان برای بهبودی اوضاع خودشان میکنند مشعوف میشوم . مردان و زنان جوانی که از این هیاهوی جامعه و بی سرو سامانی دانش ما به همدیگر پناه میبرند جهت ارامش و اسایش .

این نوشته رو با خط نستعلیق تایپ کردم و زدم توی اشپزخونه روبروی خودم : ...... لتسکنوا علیها ....

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

یه لحظه بوی غذای دستپخت مادربزرگ مادری ام ؛ از همونایی که بچه بودیم و میرفتیم خونه شون ناهار مهمون میشدیم

از زیر بینیم رد شد

سرگیجه گرفتم .

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

میدانم روزی میرسد که این روزها تمام میشوند و من

مثال سیبی که از یک سطل زباله نجات یافته باشد ؛ رها میشوم

اما شاید ان بوی گندیده ی سطل زباله همیشه با من باشد .

+

شاید این پست مربوط به ده سال دیگرم باشد شاید یک ماه دیگر .

این فاصله زندگانی من می باشد یا مردگانی ایا؟

نی دونم ...

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

به نام خداوند

امروز برای من ، ادامه ی زندگیم و این رابطه روز خیلی مهمیه .

از خداوند خواستم که هول و ترس همیشگی رو از دلم ورداره ؛ ارامش بهم بده و اینکه بتونم این قضیه رو بنفع ادامه ی مثبت این زندگی مدیریت کنم .

و شما خواننده ی عزیز ؛ لطفا" برایم دعا کنید .

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

سرم را نه ظلم می‌تواند خم کند، نه مرگ، نه ترس...
سرم فقط برای بوسیدن دست‌های تو خم می‌شود مادرم .

sobhroshan.blogfa.com

تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

انقدر که میترسم از پایین رفتن از پله ها در حالی که کنار نرده باشم و بتوانم پایین را ببینم از گوشه ی چشمانم .

همانقدر هم میترسم از اینکه سوار اسانسور شوم و خاطره ی تینا دخترک هفت ساله ای که در شهرک اکباتان تهران بین دربهای یک اسانسور معیوب گیر کرد و انقدر بالا و پایین زده شد ک منجر به مرگ او شد برایم زنده شود .

و میمیرم تا میرسم به طبقه ی سوم این ساختمان خراب شده !

میدانم روزی میرسد که من یک جایی بالا گیر میکنم و هرگز به هیچ پایینی نمیرسم ..

تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

پسری جوان با قدی کشیده که بیشتر حالات چهره اش لبخند بود ؛ لبخندی از سر اینکه هیچ چیز جدی نیست ولی من جدی هستم .

بعدها فهمیدم به علاوه ی اینها متانت و نجابت را نیز دارد . و یک اخلاق دیگرش که خیلی بکارم امد این بود که حداقل من را خیلی خوب فهمید . توانایی خوبی در درک حالات روحی اطرافیانش داشت .

به علاوه ی همان حسی که به آن مردانگی و جوانمردی می گویند را خیلی خوب داشت .

بیشتر خرید خانه و خرید شخصی و خرید دخترم را باید خودم انجام دهم . و بیشتر اینها را یکی از رفتگران اداره که زحمتش را میکشد و بی هیچ منتی و بی هیچ سوال و پرسشی و هیچ کنجکاوی و موش دواندنی برایم انجام میدهد در قبال همان احترامی که از من می بیند و هدیه ها و انعام های گاه و بی گاهی که برای خانم و بچه هایش میفرستم .

شاید با این نوشته تمام زحمات او را به گند کشیده باشم . چون اولین بار که ازش خواستم برایم خرید کند چیزی از من نگرفته بود ؛ پس او بزرگتر از انعام ناچیز من است ؛ در واقع شاید میخواستم بگویم که حواسم بهش بوده .

اما یکسری چیزهایی هست که نمیتونم به ایشون بسپرم برای خرید ؛ و ناچار اینبار به امریه ای که مافوقش بودم سپردم . اینکه میگویم ناچار به این دلیل که خودم اقدام کردم و رفتم اما از برخورد فروشنده ها سرسام گرفتم . و اصلا احساس اعتماد به من دست نداد .

میخواستم گوشی موبایل بخرم . رفتم پرس و جو کردم اما جز سردرگمی چیزی نصیبم نشد و برگشتم اداره . از ایشون خواستم و گفتن من عصر میرم اشکالی نداره . نع و رفتن . فردا با کلی کارت تبلیغ مغازه های موبایل فروشی با درج قیمت گوشی مورد نظر وارد اتاق شدن . شاید نزدیک به 30 مغازه سر زده بودن و پرسیده بودن . کاری که شاید اگه برادرم هم بود برام انجام نمیداد . و بعد از دراوردن کمترین قیمت فردا یه گوشی تپل دست من بود .

این یه نمونه بود . کلا ادمی بود ک بدون اینکه بخواهد کنجکاوی بیش از اندازه کند خیلی کمکم کرد . خیلی بارها را از دوشم برداشت .

هیچگاه رفتار زننده ای از او ندیدم . از این رفتار های بچگانه ای که معمولا پسران جوان دوست دارند و اسمش را شیطنت میگذارند و از سربه سر گذاشتن زنان لذت می برند . یا موارد بدتر و .. اصلا . با وجودی که محیط برایش فراوان فراهم بود .

در کل ادمی بود که به شدت مورد تاییدم است . تا اینکه یک روز که میشود چند روز قبل از اینکه بخواهد به مرخصی برود طبق معمول همیشه بعد از من وارد اتاق شد و قبل از ورود با انگشتش به در زد .

سرم را بلند کردم و همان هیات همیشگی را در قاب در دیدم . خودش بود با همان لباس همیشگی . یک آن وا رفتم . خودش بود اما خودش نبود . مردی بود که همیشه صورتش را سه تیغ میزد . اما آنچه انروز دیدم . از سه تیغ زدن گذشته بود .

پوست صورتش زیر ابروهایش قرمز شده بود . دقت کردم . باورم نمیشد انچه میدیدم . ابروهایش را خیلی خوشکل تر و مرتب تر از ابروهای هر زنی برداشته بود . نگاهم را تا جایی ادامه دادم که مطمئن شدم . بعد

در حالی که سعی میکردم جلوی جمع شدن و واکنش نشان دادن صورتم را بگیرم سرم را زیر انداختم .

احساس کردم که خودش هم از این وضعیت پیش امده راضی نیست .

چند روز بعد خدمتش تمام شد و رفت . 

با وجود اینکه اینقدر همکاران مرا از مشهدی ها ترسانده بودند ؛ اهل قاسم اباد مشهد بود .

تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

پنج شنبه ها روزی بزرگ ست . عمیق با چشمانی نافذ ؛ با چهره ای جا افتاده ؛ با رویی گشاده ؛ با لبخندی مهربان؛ عین پدرم . 

اصلا پنج شنبه ها روز پدر است . مردی که تمام حضورش در تمام لحظه ای زندگی امان پر رنگ و پر نور باقی مانده .

مردی که خیلی علاقه داشت به عکاسی . به ژست های مختلف که هر کدام از دیگری زیبا تر بود و تو نمیتوانستی هیچکدام را انتخاب کنی . و هر کس نشانی دیگر بود از همان یک نفر . همه ی عکسها مهربانی ؛ جذبه ؛ بخشنده بودن ؛ بی ادعا و دل بزرگی یک نفر را نشان میدادند .


ادمی که تنهایی اش را با خودش پر میکرد . و تنهایی دیگران را نیز با خودش

بابا دلش میخواست حرفهایی را که نمیتواند بگوید به تصویر بکشد

ان تکه های روحش را که نمیدیدیم ان زمان به قاب کشید برای این روزها .

+

خیلی وقت ست کسی بابا صدایم نزده .

دیروز رفتم پمپ بنزین . اقایی ک کارت سوختم را بهش دادم با سوئیچ ماشین تا درب باک را باز کند یادم رفت رمز کارت را برایش بگویم ؛ صدام زد : رمز چنده بابا ؟

کیف کردم . خیلی وقت بود اینطوری خوشحال نشده بودم با تمام وجود . خیلی وقت بود به هیچ مردی لبخند نزده بودم . لبخند شدم به تمامی وجودم و با یک حس سرشار از انرژی و شادی با یک صدای سرشار از غرور : 3225 . نمیدانم نشنید یا از حالت من به وجد امده بود . نگاهم کرد . گفت چند : اینبار با صدای رساتری گفتم : 3225

و بعد با تمام وجود با صدای بلندی که حسرت بقیه ی اونایی که اومده بودن بنزین بزنن رو در اورد تشکر کردم و انعام دادم . و او هم خیلی متین سپاسگزاری کرد و دعایم .

تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

اینجا ساحل خیلی کثیف و آلوده ست . ینی بصورتی ننگ اور پر از آشغال های مدرنه ؛ قوطی های فلزی نوشابه وطنی و  خارجی ؛ پوست چلسمه جات ایضا ؛ بادکنک های خراب شده ؛ لاستیک ماشین ! ؛ لنگه دمپایی ؛ کائوچوی محافظ وسایل برقی و شکننده و ...

ساحلی که از برکت وجود انواع نفتکش ها و فاضلابها و پسماندها مثل زمین روبروی تعویض روغنی ها همیشه چرب و روغنی ست ؛

آب دریا هم همه رنگی هست بجز ابی . صبحها سفیده برفی بنظر میرسه ظهرها کبود ؛ عصرها دودی افسرده و شبها سیاه روغنی

تنها چیزی که از اصالت یک دریای نجیب باقی مونده همون جزر و مد خستگی ناپذیر آب هست و صدای حمله ی موجها به طرف ادمها .

اگه ادمی باشید ک عصبانیت مزمن ، بی حوصلی ، خستگی روحی و از این دست جزو ویژگی های رفتاری و شخصیتی شما باشه رفتن به کنار دریا و نشستن روی سنگهای ساحل و گوش دادن به حرکت امواج شما رو به جنون میکشونه .

درسته ک میگن دریا ارام بخشه اما برای ادمی که خودش هم ارام باشد و انرژی مثبت ارامش را انتقال بدهد تا بتواند دریافت کند.

با این وجود ؛ با وجود همه ی الودگی هایی ک هدیه کردیم به دریا

دریا بودن این همه اب سر جاشونه و هیچی نتونسته اونو زایل کنه

کاش بتونم از این نظر مثل دریا باشم و این همه ک میبارد سرم ( شخصی جات ها ) و این همه ک می بارند بر سرمان باز خودم را حفظ کنم

..

تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

هیچ چیز به اندازه ی صحبت کردن با کسی  که

اخرش به این نتیجه میرسم که ما چقدر از هم دوریم

نا امیدم نمی کند 

+

با برادر کوچکم هشت سال اختلاف سنی دارم اما این چند روزه احساس میکنم هشتاد ساله شده این تفاوت .

حمایت هایش از رفتارهای مموتی دیوانه ام میکند .

تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

اینجا میخواستن راجع به یه مسئله کلان بین المللی یه تحقیق جامع و مانع و کامل داشته باشن بعد بعنوان تز

ارائه بدن به شورا ی ام نیت ملی کشور جهت یک جهت گیری سی ا سی ؛

یه سری از بزرگان مملکت نشستن به عاقلانه اندیشیدن

بعد بصورت خیلی حرفه ای نتیجه گیری کردن و الان تحقیقات اماده ارائه ست ؛

به این صورت که این بزرگان مملکت بعلت اینکه فراوانی شغل داریم تو مملکت و حقوق خودشون هم کفاف زندگی علی وارشون رو نمیده ؛ در کنار وقت ازاد های فراوانی که دارن استفاده ی بهینه از خودشون و زندگیشون میکنن و به مقام استادی دانشگاه ازاد نائل میشن ، اونجا هم اون بنده خداهایی که اومدن به کاسه ی علم و دانششون چند قطره ی علمی هم اضافه بشه مجبورن به پاس کردن درس های از من در اوردی که به تهشون یه تحقیق هم چسبیده .

خلاصه موضوع مورد بحث رو به عنوان موضوع تحقیق به دانشجو ها دادن و الخ .

و نتیجه گیری از زحمات این دوستان میشه یه طرح و میره شورا و بنام کیا ثبت میشه و .......

خیلی حرفه ای ؛

خیلی مدرن ؛

خیلی هم خوب ؛

خیلی هم عالی

+

وقتی تحقیق می نویسید شماره موبایلتون هم اون گوشه یادداشت کنین !

تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

یکی دیگه از برکات دیکتاتوری ها اینه ک بهانه ی خوبی جور میشه ک خیلی ادما خودشونو پشت

آزادی خواهی و روشنفکری و بحث های اجتماعی و سیاسی خیلی خوب قایم کنن . 

مثل اینکه فلانی اصلا به زنها هیچ اعتقادی نداره و نمیتونه درخشش اونها رو توی جامعه و محیط اطرافش ببینه ؛ اما خب بحث زنان خیلی طرفدار داره و صحبت کردن راجع بهش اونطوری ک مد نظر جامعه هست میتونه طرفدارای زیادی رو جلب کنه .

و از طرفی وقتی مجبور به معاشرت یا مصاحبت با زنهای دور و ور میشه نمیتونه اون نگاه ستیزه جویانه و استبدادیه خودش رو قایم کنه و شروع میکنه به لطمه زدن .

تا باشن از این دولتها و افتخار افرینی هاشون ....
تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

یه سر سوزن من جنبه ی آزادی رو ندارم .

دو سه روزه ک اشرف مخلوقات جاش واقعا تو خونه خالیه . اینطوری که ما از دست رفتیم کلا .

ینی نظم و ترتیب از خونه رفته . تا 4 اداره می مونم . بعد میرم دخترمو بر میدارمو میریم یه لقمه غذای مونده ی دیروز میخوریمو می میریم رسما . 7 شب بلند میشم . دوری تو خونه میزنم . میرم تو نت تا 2 شب .

7 خودمو خر کش میکنم میام این خراب شده . اینجا هم یه حس بیزاری عجیبی میپیچه تو وجودم .

شاید فردا هم دوباره تکرار شود ........

تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

دستگاه کارتکس ورود و خروج قبلی رو که باید کارت میکشیدیم رو برداشتن و

یه دستگاه جدید گذاشتن ک باید انگشت سبابه مون رو بهش نشون بدیم .

کاش یه ابتکار بخرج میدادن

اینهمه ک هزینه میشه حداقل یه کار قشنگی هم میکردن واسه راه انداختن روحیه ی ملت توی این اول صبحی های کرخت این روزا

یه دستگاهی میذاشتن که با اهنگ های مورد علاقه مون اعلام وجود میکردیم .


تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

عاشق اون لحظه هایی ام ک با شنیدن یه حرف

با خوندن یه جمله

با شنیدن یه کلمه

صفحه صفحه درون خودمون روبرومون روشن میشه ؛ واضح و پر نور و سفید عین تلوزیون

ما مسخ میشیم ؛ خیره به روبرو

و لایه لایه های ذهن  رو ورق میزنیم

و میدویم به دنبال خودمان

که دیریست از دست رفته ...


تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

اگر می خواهید اشتباه نکنید همیشه به چشم های گوینده نگاه کنید نه به زبان او

تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

وقتی هستی دلم میخاد نباشی .

دلم میخاد دیر بیای و این سکوت کمتر بشه .

وقتی نیستی ؛

خونه خالی میشه ولی از سوت و کوری در میاد .

انگار من و دخترت پر و بالمون باز تر میشه .

وقتی نیستی

هیچ بوی پخت و پز از اشپزخونه بلند نمیشه ؛ نمیدونم چرا وعده های غذایی میشن تک وعده .

وقتی نیستی همه ی وسایل خونه خراب میشن . واتر پمپ ماشین دیروز معیوب شده . تمام اب رادیاتور رو خالی میکنه و موتور جوش میاره . اقای محمودی تعمیرکار اداره بهم توضیح داد ولی نفهمیدم ینی چی . امروز باید با اژانس زندگی رو دور بزنم .

وقتی نیستی ؛

دیگر دلم برای نبودنت تنگ نمیشود

این بار

برای اولین بار

دلم میخاد بیشتر نباشی ...




تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

همین حالا

چند نفر توی راهرو ها دارن دنبال تویی میگردن ک باید چک شون رو امضا کنی ؟

چند نفر روی صندلی های گرم فلزی بی روحی ک انگار برای نشستن ساخته نشده اند منتظرند تا چای خوردن تو تمام شود و درب اتاقت درندشت خنکت برویشان گشوده ؟ 

چند نفر دارند قرض میگیرند تا با پرواز خودشان رو به اتاق تو برسانند تا جواب سوال کوتاهشان رو ک تلفنی ندادی حضوری بگیرن ؟ 

چند نفر

چند نفر

چن نفر ...

مردم انگار دو دسته شدن : اونایی ک کار اداری دارن و اشنا دارن !

اونایی ک کار اداری دارن و اشنا ندارن !

اونایی ک می دو ان !

اونایی ک براشون می دو ان !

...



تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391سـاعت نويسنده در جوار ابهای گرم بیکران مینویسم | |

miss-A